این فاصلهی بینهایتی که در بزرگسالی بین من و اطرافیانم رخ داده، و تنها انسان های دوروبرم، به همکارهام و خانواده م محدود شدن و دوست هام در این حلقه جایی ندارن (چرا که به هرحال هرکسی مسیر زندگی خودش رو در پیش میگیره و زندگی ها از هم دور و دورتر میشه)، با وجود تمام غصه ها و ناراحتی هایی که برام داره، یک حُسن (و تنها یک حُسن:)) برام داشته، و اون این بوده که با خودم آشناتر شدم. به خودم بیشتر برگشتم. دیگه در ارتباط با دیگران نبودم که وجودم و ویژگیهام در تعامل با بقیه شکل بگیره. الان بیشتر شبیه خودم هستم. علایقم و روحیاتم برام واضح تر شده. آدمی که امروز هستم رو، راحت تر به آدمی که در گذشته بودم پیوند میدم و مشترک میدونم. جالبه به هر حال.
تا کدامین روز زندگیم باید اینقدر کار کنم و هرررشب این موقع ها برای هزارمین بار با خودم جدل کنم که بخوابم یا یه ساعت دیگه پای لپ تاپم کار کنم؟؟
صبح نشستم فندق های تازه و هسته زردآلو های امسال رو پوست گرفتم و تفت دادم و ترکیبشون الان 🥲🤌🏻
یکی از چیزهایی که فکر کنم هیچ وقت نتونم درکش کنم، دغدغه معیشت نداشتنه. ینی نمیتونم روحیات کسی رو که صبح تا شب نمیدوئه و تو سرش حساب کتاب و کار و کار و کار نیست، درک کنم. نمیتونم خودمو بذارم جاش. بفهمم اصن زندگی از دید اون چه شکلیه؟؟
بابا دختره اومد شرکت برا سرپرست کارگاه، بعد از سه چار روز گفته بود من پوستم خیلی حساسه نمیتونم تو آفتاب برم و بیام و دیگه نمیام! بعد من همینجور از اول هفته دارم فک میکنم مگه زندگی بعضیا چقدر تامینه و دغدغه مالی ندارن که فاکتور کنسل کردن یه شغل براشون «آفتاب و پوستشون» باشه؟؟ بعد آخه تو شرح شغلو نخوندی؟؟ تو سرپرستی کارگاه ریدن برات؟؟ خو معلومه سرپرست کارگاه قراره دائم در رفت و آمد باشه.
بعد همکارم دیشب بهم میگفت این مشکل از نگاه کمال گرایانه ما به «زن»ئه. چون ما فک می کنیم زن ینی کسی هم از نظر شغلی داره پیشرفت میکنه، هم امور خونه زندگی رو رتق و فتق میکنه، هم همیشه خوشکل و خوشبو و خوش پوشه و به خودش رسیده. یعنی این طور بگم دوستان، شما بیاید تو شرکت ما حتی «برینید» هم، ما اول خودمونو مقصر میبینیم و سعی میکنیم خودمونو اصلاح کنیم.
امروزم اونجایی خورد تو صورتم که چقد زیادی به هرچیزی فک میکنم و براش زمان میذارم، که به خودم اومدم دیدم دارم برا فرستادن عکس تو گروه و مشخص کردن یه بخش روش، دنبال یه رنگ خوب از قلم مو میگردم 😐
(این یعنی ما آدم های ماستمالی کردن نیستیم. وگرنه همون اول همون قرمزِ دیفالتشو بزن زن حسابی!)
یکی از محتواهایی که نمیدونم کجا و با کی شیرش کنم، محتواهای مربوط به غذا و آشپزیمه. میلیون ها عکس و ویدیوی خوشمزه تو گالریم هست و نمیدونم مثلا بهشتی بودن آبگوشتی که خونه ح خوردیم یا ذوق آلبالوهای تازه شسته شده و منتظر آلبالوپلو شدنو با کی به اشتراک بذارم:((
تو همین گپ و گفت های جاده ای، برای اولین بار از این زاویه به مسئله نگاه کردم که کردیت عجیبی که خانوادم به موفق بودن و بی عیب و نقص بودن و همه فن حریف بودن میدن، چطور رو تقابل من و داداشم اثر گذاشته. برای من همراه با سرکوب بوده و برای داداشم همراه با تشویق. من سعی میکنم رضایت خانواده مو به دست بیارم «چون هیچ وقت ازم راضی نبودن و باید کاری کنم که عشق و محبت دریافت کنم»، داداشم سعی می کنه رضایت خانواده مو به دست بیاره «چون همیشه ازش راضی بودن و باید هر کاری بکنه تا این عشق و محبت رو حفظ کنه و از دستش نده». من کمالگرای بدنام خانواده که ارزش هامو با فاصله از خط فکری خانواده تنظیم کردم و اون کمالگرای محبوب خانواده که ارزش هاشو در راستای ارزش های پذیرفته شدهی خانوادگی انتخاب کرده. تا صبح میتونم از این ماجرا لکچر بدم.
خب متاسفانه این حال خوب همچون لانه ی عنکبوت سست بود و بعد از مرور کلمه «دوش» بعد از نوشتنش، این فکر رو سرم آوار شد که «اگه دیگه آب قطع بشه یا تموم بشه و دیگه حتی نتونیم حموم کنیم چی؟؟». و اضطراب، اضطراب، اضطراب.
ای سگ پدر ج ا.
این سبکی بعد از دوش آخر شب، نور ملایم آباژور و صدای جیرجیرک ها از تو حیاط. فعلا حالم خوبه و این چیزهای کوچیک لبریزم میکنن.