شوهرم خیلی حواس جمعه. «فهمیدی مثلا مامان بزرگت به خالت چی گفت؟؟» «قیافه فلانی رو دیدی بعد از شنیدن اون حرف؟؟». ینی هم تو خانواده خودش هم خانواده من. نه که فضولی کنه، ولی چیزای ریز و رفتارها از چشمش پنهان نمیمونه. بعد من برعکس، کلاااا از هفت دولت آزاد. نمیفهمم چی به چیه. ینی حس میکنم بدنم به صورت خودجوش با بستن چشم و گوشم و پرت کردن حواسم با ظرفیت روانم همکاری میکنه. ممنون از بدن ✨
اینجا که خیلی شخصیه و کسی ندارتش، ولی من هربار، نوشتههامو از دید یکی از آدمهایی که میشناسم میخونم. خودمو میذارم جاش، از نگاهش خودمو میبینم. بعد یه کم فانتزیش میکنم که اگه بعد از مردنم اتفاقی به اینجا برسه چی میشه و چه حسی داره؟؟ و این بازی هنوزم که هنوزه ادامه داره و ازش خسته نشدم.
امروز از اون روزهای ایدهآلی که سالی به ماهی یه بار پیش میاد بود.
صبح زود پاشدن، کار کردن به اندازه، پختن ناهار موردعلاقم، ورزش، شیرموز، دوش آب گرم، عجله نداشتن، سر حوصله شیتان پیتان کردن، شام بیرون رفتن با انسانهای عزیز، پاستای گوجه تند و شبنشینی خنک تا ۱۲ شب.