یه چیزی دلم می خواد بگم، خیلی راجع بهش حرف دارم، نیاز به یه آدمی که کامل درکم کنه و بتونه یه اطمینان خاطری، یه کمکی چیزی بده. اونم این که یه مدته خیلی غلیظ تر از همیشه احساس «آندرریتد بودن» میکنم.
به شوهرم نمیتونم بگم چون اون طفلک خودش هم این مسئله رو تجربه کرده و احتمالا موقع شنیدن حرفهای من بیشتر تمرکزش روی خودش باشه، و البته چون آشنایی کافی با ساختار خانوادگی من و کودکیم نداره، نتونم حرفامو درست بهش منتقل کنم.
تو دوستای صمیمیم گزینه ای ندارم. یا نوع رفاقتمون ایجاب نمیکنه تا این حد از درونیات واقعیم بروز بدم، یا یکی مث م، انقد بچه خودش گرفتاری و دغدغه فکری داره که واقعا من براش اضافی ام.
به مامان هم قاعدتا نمی تونم بگم چون میافتم تو هچلِ «در حالی که داره غصمو میخوره، هرجا میشینه از بدبختی و افسردگیم میگه».
نمی دونم چیکار کنم. کجا بگم به کی بگم. چجوری بگم که درست باشه و این بار ذهنی رو از رو دوشم بردارم.
اینستاگرام رو باز می کنم. یکی از فتح قله دماوند و کوهنوردی حرفهایش عکس گذاشته. یکی یه دوره خفن شرکت کرده که اصلا هم مربوط به رشته یا کارش نیست و اضافه بر برنامشه. یکی عکس حیاط ویلایی خونه جدیدشو تو بالاشهر تهران فیلم گرفته. یکی از خودش وقتی داره رو پروژه های دانشگاهش تو کانادا کار میکنه عکس گذاشته. یکی آخر هفته شو خیلی مفید با تئاتر و کمپ تو طبیعت بکر گذرونده. و من چی؟ هیچی. بیچارگی. بیمقداری. بیچیزی. زندگی تخمی بی دستاورد که دلم میخواد برای بار هزارم سر جنازه آدمی که میخواستم بشم و نشدم بشینم و گریه کنم.
اینقدر کلافه و سرخورده و پر از حس ناکامی هستم که فکر میکنم این حس تا ابد از قلبم بیرون نمیره.
دوستان چحوریاس، آیا شما هم خارج از یک هفته قبل یا بعد از پریودتون احساس غصه و بیچارگی میکنید؟ میتونم به احساساتم با اسم پی ام اس زودهنگام اعتبار ببخشم؟
مامان زنگ زده که شماره تو به یکی دادم برا کلاس خصوصی. تهشم بهم میگه اینا پول خوب میدنا ولی خانواده خیلی مذهبی و چادری ان. مکث میکنه. انگار منتظر میمونه تا تو جواب بگم باشه چادر سرم می کنم! گفتم برا این که تو بد نشی بهم زنگ که زد میگم وقت ندارم. گفت نههه منظورم این نبود و فلان. کلا مامان چون ازدواج کردم خیلی جلو خودشو میگیره به پوششم گیر نده مثلا. ولی جاهایی که از زیر دستش در میره میدونم که اوضاع خیطه. ینی احتمالا طرف خانواده بیت رهبری ان و یا یه چیزی تو این مایه ها. نمیدونه آکواردترین صحنه ای که یه مسجد به خودش دیده این بوده که برا یه نذری که قبلنا داشتم با مانتو قرمز و بدون چادر و حجاب نصفه نیمه تو مسجد به بچه ها رایگان درس دادم:)).
سر شبی همکارم (که حالا یه جورایی دوستمم هست دیگه) بهم زنگ زد و خیلی خودمونی و راحت پرسید به نظرت پرده خونمونو با آسترش از هم جدا سفارش بدم یا به پیشنهاد فروشنده به هم بدوزنشون؟ و بعدم نظرمو درمورد رنگ پانچا و میله پرده ش پرسید. خیلی مکالمه جالبی بود. دلم برا صمیمیتای این رنگ و لعابی تنگ شده بود. البته نمی تونم بگم تنگ شده بود چون واقعا مثلش رو قبلا تجربه نکرده بودم. شاید نهایتا رندُملی در دهه بیست سالگی چت های این مدلی داشتم، ولی تماس تلفنی، این مدلی، انقد صریح و راحت و دوستانه، نه واقعا! حسش قشنگ بود.
امروز دورکار بودم. چای گذاشتم، صبحانه رو اماده کردم، ظرفاشو شستم و نشستم سر کار. وسط کار لباسا رو انداختم بشوره. باد لباسا رو از رو بند انداخت و مجبور شدم دوباره بشورمشون. ناهار هویج پلو گذاشتم. تا سه و نیم کار کردم ولی یه تعداد از تسکام تیک نخورد. حموم کردم و تا موهامو خشک کنم و یه کرم ساده به صورتم بزنم شد پنج. سریع حاضر شدم رفتم باشگاه. از کوچه شلوغ باشگاه که دهنمو سر جاپارک سرویس میکنه کلافه شدم. له برگشتم خونه. خواستم بشینم پای سیستم، دیدم آشپزخونه کثیف و نامرتبه. منم کل شلوغی و خستگی روزو بردم پای سینک، برای بار دوم تو روز یک عالمه ظرف شستم و باهاش گریه کردم. در حالی که هنوز گریه داشتم یخچالو باز کردم دیدم یه عالمه سیب از قبل مونده. واقعا از حرص می خواستم بمیرم. همه رو اوردم بیرون و فین فین کنان ریختمشون تو آبمیوه گیری و دوتا لیوان آب سیب گرفتم. دوباره از نو پای سینک تا ریخت و پاش هاشو بشورم. نُه تونستم بشینم پای کارم. یک ساعت ونیم کار کردم. رفتم دنبال حاضر کردن شام. کلی خرید کرده بود برا خونه. دوباره سینک و شستن. حالا مث جسد رو مبل افتادم و می بینم نهایتا یک ساعت دیگه وقت دارم بیدار بمونم، درحالی که ناهار فردا رو آماده نکردم، لباسهایی که امروز شستم رو اتو نزدم، خونه جارو نشده، حیاط کثیفه، هنوز حداقل یک ساعت از سهم کار با سیستم امروزم مونده، کتاب هم یک ماهه نصفه رو میز کنار تخت ول شده. نمی دونم چرا این همه میدوم، نه به نتیجه میرسم، نه پول دارم، نه کارهای انجام نشده م تیک میخورن. امشب سومین شبی بود که بخاطر کلافگی از اوضاع نامرتبی که دورم هست گریه م گرفت. از این که به هزار تا جزییات باید حواست باشه تا زنده بمونی؛ از مدیریت خوراکی ها که چیزی خراب نشه تااا گلدونی که بی آب نمونه، از روتین پوستیت (!) تااا لباس تمیز برا پوشیدن داشتن، از واریز قسط تو تاریخای مختلف تااا ادامه زندگی با موجودی ۱۳ هزار تومن ته کارت.