مث اون روزی بود که تصادف کردم. دوباره حمله عصبی داشتم. وسط بستنی فروشی. زدم بیرون. دم در خانم مهندس بود گفت سلام. نمی دونم. یادم نمیاد چی جواب دادم و چیکار کردم. فقط می‌دونم ریدم. ریدم جلو همکارم. با اون سر و وضع پریشون و چشمای پر از اشک. نمی دونمم چجوری جمعش کنم. خدایا منو بردار از رو زمین.

+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 22:28 نويسنده مایونِز |

روتین این روزا رو دوست دارم. صبح زود بدون هیچ فشار و خستگی بین ۶ تا ۷ بیدار میشیم. چای دم می‌کنیم. صبحانه می‌خوریم. گپ می‌زنیم و می‌خندیم. می‌زنیم به دل جاده. یه آهنگو هزار بار پلی می‌کنیم. زیر درختا لش می‌کنیم. گپ می‌زنیم. گپ می‌زنیم. تااا خود شب. تو سکوت و تاریکی شب برمی‌گردیم. یه چای شبونه می‌ذاریم با بلال یا خوراکیای دیگه تو تراس. یه همهمه و غلغله شبرینی میشه وقتی داریم شام اون شب و ناهار فردا رو آماده می‌کنیم. حوالی ۱۲ خسته و کوفته می‌افتیم تو جامون و همون لحظه خوابمون می‌بره. و دوباره از نو. خدایا منو برنگردون تو زندگی 🥲

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 7:39 نويسنده مایونِز |

سلام مجدد. گی بخردم. خیلیم خوش گذشت.

+ تاريخ جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 6:20 نويسنده مایونِز |

اعتراف کنم؟ داره خوش نمیگذره :( خیلیم زور می‌زنما، ولی نه :(

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:54 نويسنده مایونِز |

پرش افکار؟ پرش «احساس» دارم اند دیس ایز نات بیوتیفول.

+ تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:36 نويسنده مایونِز |