یکی از چیزهایی که فکر کنم هیچ وقت نتونم درکش کنم، دغدغه معیشت نداشتنه. ینی نمیتونم روحیات کسی رو که صبح تا شب نمیدوئه و تو سرش حساب کتاب و کار و کار و کار نیست، درک کنم. نمیتونم خودمو بذارم جاش. بفهمم اصن زندگی از دید اون چه شکلیه؟؟
بابا دختره اومد شرکت برا سرپرست کارگاه، بعد از سه چار روز گفته بود من پوستم خیلی حساسه نمیتونم تو آفتاب برم و بیام و دیگه نمیام! بعد من همینجور از اول هفته دارم فک میکنم مگه زندگی بعضیا چقدر تامینه و دغدغه مالی ندارن که فاکتور کنسل کردن یه شغل براشون «آفتاب و پوستشون» باشه؟؟ بعد آخه تو شرح شغلو نخوندی؟؟ تو سرپرستی کارگاه ریدن برات؟؟ خو معلومه سرپرست کارگاه قراره دائم در رفت و آمد باشه.
بعد همکارم دیشب بهم میگفت این مشکل از نگاه کمال گرایانه ما به «زن»ئه. چون ما فک می کنیم زن ینی کسی هم از نظر شغلی داره پیشرفت میکنه، هم امور خونه زندگی رو رتق و فتق میکنه، هم همیشه خوشکل و خوشبو و خوش پوشه و به خودش رسیده. یعنی این طور بگم دوستان، شما بیاید تو شرکت ما حتی «برینید» هم، ما اول خودمونو مقصر میبینیم و سعی میکنیم خودمونو اصلاح کنیم.