دیروز روز گهی بود، آره. مخصوصا که الان دارم میفهمم علاوه بر همه چیز، بابامم دیشب حالش خیلی بد شده بردنش بیمارستان. خدایا چرا اینجوری میکنی با من؟؟
الان یک ساعت و نیمه نشستم دارم لبخند میزنم و تو دلم منتظرم تموم شه برم خونه گریه کنم 😐
الانم از اون موقعیتای زندگیه که همه چیز به هم گره خورده و نمیشه نشست یه دل سیر گریه کرد چون باید بدویی تا گه هایی که زده شده رو «اگررررررر» بتونی جمع کنی. خدااااا
احساس بالا رفتن سن و سریع گذشتن زمانی که تو یکی دو سال اخیر خیلی بهم چیره شده، باعث شده توی لحظات خوب اندکی که دارم حضور بیشتری داشته باشم. مسافرت آخری که رفتیم رو واقعا بیشتر از همه تجربه های قبلم حس کردم و حسش رو تو قلیم ثبت کردم. تابیدن نور روی پوستم، مزه اون بستنی لوتوسه، بوی آب، دریای نصفه شبی، باد لای موها، و هزار تا چیز این طوری. صبحا 7 پا میشدم شبا 2 میخوابیدم. حالا اون دوستم که شب به جای اینکه بیاد بریم دریا تو تخت می خوابید و به جای نگاه کردن دریا و پرنده ها از تو قایق به گوشیش ور میرفت، برام نوشته: خوش به حالت که «میتونی خودتو توجیه کنی»!! من که حس یه لوزرو دارم که خیلی جاها نرفتیم و خیلی از کارا رو نکردیم!! واقعا که تو چقد بدفازی زن. چقد بدفاز. واقعا مث درسای اخلاق میمونی، تو رو تو خمره عسل وسط بلاد کفر هم بذارن باز تو بت خوش نگذشته و تو حال ما هم میرینی. اه.