داشتم به دلیل فرسودگی یک سال اخیر فکر میکردم. تعدد غم. به قدیما که فک میکنم، روزایی که غصه داشتمو یادم میاد، ولی انگار تو هر بازه زمانی درگیر یه مسئله بودم و اگه غصه دیگه ای هم بوده، تحت الشعاع غصه اصلیه بوده. اما الان درمونده ام. به معنای واقعی. غصه و خشم شرایط ممکلت که پاشو میذاره بیخ گلو. مشکلات شخصی خودم. مشتری آخریه که دم آخری طرحو میخواد از بیخ عوض کنه. خانواده. حرفاشون. کاراشون. بی پولی. استرس. غصه مادرای داغدار. دوباره غصه خودم. اصن انگار غما از هم سبقت میگیرن، هی به هم تنه میزنن، تا فرسوده ت کنن. دیگه تک غصه نیست، چندتا غصه و همه غصه زیاد. و هرروز همین قدر غصه.
یک عکس توی آینه گرفتیم. زدم سند بشه. خبرهای اعدام رو خوندم. کنسل کردم عکسو. رفتیم بیرون؛ یه بستنی فروشی درب داغون و بامزه. دوباره یاد پیام مامان افتادم. ما رو چه به خوشی؟
نباید بذارم این روش نخنما و همیشگی مادرم برای وادار کردنم به انجام کاری که مایل به انجامش نیستم، دوباره و هزار باره منو تحت سلطه خودش قرار بده: «عذاب وجدان دادن در عین آزادی بخشیدن»!
چند وقت پیش بهاره مهرجویی یه پست درمورد والدین سمی گذاشته بود که اتفاقا اکثر مراجعینی که مشکل والد کنترلگر دارن، میگن والد آزادمون میذاره که کاری که میخوایم بکنیم، ولی در واقع جوری از کودکی تربیت شدن که در عین آزادی باز هم به چارچوب های تعیین شده توسط خانواده برگردن. دقیقا کنترلگری مامانم از این نوعه! بهم میگه :«اختیارش دست خودته، ولی من فکر میکنم درستش اینه که این مراسم رو بیای چون کسایی که دوسشون داری اینجوری خوشحال میشن»!.
سعیم رو میکنم که نذارم عذاب وجدان به سلولهام رخنه کنه. نذارم که حس کنم این تمرد مساوی دوست نداشتن آدمایی که دوسشون دارمه. به خودم یادآوری کنم که من بی ملاحظه و بیمحبت نیستم و فقط قالب بروزش فرق میکنه. به خودم یادآوری کنم که من یک بار زندگی میکنم و این زندگی به اندازه کافی طبق میلم نیست که حالا با اطاعتهای فرمایشی بخوام بیشتر از حالت دلخواهم دورش کنم.
امشب با دوتا از دوستای قدیمم رفته بودیم بیرون، برای یه گپ و گفت کاری. آخراش یهو یه سری از دوستای مشترکمون اومدن برا تولدش سورپرایزش کردن. بچه ها من واقعا تو تمام گروه های دوستیم یه متروکه ام. حتی اون ها هم از روی تولد من گذشتن. از روی خود من. خیلی برام عجیبه که چرا این مسئله این جوری طلسم شده؟
بچه ها امتحان دارن. نمیخوام بهشون سخت بگیرم. اگر لازمه تقلب کنن بکنن و به روشون نیارم. چون چیزی که میخوام هر انسانی که در دهه دوم زندگیش در یک اجتماع بزرگ مثل دانشگاه قرار میگیره بلد بشه و تمرین کنه، «مسئولیت پذیریه». مسئولیت پذیری یعنی اگه امتحانی داری چه کم چه زیاد بالاخره براش درس بخونی. خودت رو مقید بدونی که درس خوندن ولو کم و ناقص، در زمره مسئولیتها و وظایف منه و کسی نباید جور اون رو بکشه. برای همین من همیشه با چونه زدن برای تغییر تایم امتحان مشکل داشتم. چون فرد رو متوقع میکنه که همیشه میتونه تو زندگی از مسئولیتهاش فرار کنه. یا همیشه بابت همگروهیهایی که تمام کارهای پروژه رو باید به جاشون انجام میدادم و ثمره تلاش من به اونها بدون ذره ای مسئولیت پذیری میرسید حرص میخوردم.
دیشب که دختره زنگ زده بود و با بغض می گفت ازم بعدا امتحان بگیر، من امروز میخواستم درس بخونم اما رفتم بیرون تصادف کردم نشد! میخواستم بهش بگم، زندگی همیشه بر وفق مرادت نمیچرخه عزیز دلم. تو که سالمی فقط ماشینت خراب شده. نمیگم امتحان از ماشینت مهمتره، ولی جاهایی تو زندگی هست که ناچاری بین دو چیز انتخاب کنی. برای همین به نظرم دانشگاه مشتِ نمونهی خروارِ جامعهی بیرون و زندگیه.
خودم هم تو این سالهای تدریس خیلی چیزها رو تمرین کردم. اصلیترین و چالش برانگیزترینش هم برای من «تمرین برقراری عدالت» بوده. تمرین مرز «آزادی و قانون». این که چقدر دموکراسی رو می فهمم؟ چقدر آزادی عمل لازمه؟ کجا قانون باید گذاشته بشه تا انسان آزاد رو مقید به انجام مسئولیتهاش کنه؟ تو این مورد یعنی، تقسیم نمره ها رو چطور انجام بدم که عادلانه تر باشه؟ حضور و غیاب حق آزادی دانشجوها رو سلب میکنه یا یه عامل محرک برای مقید کردنشونه؟ وقتی برای کسی مورد اضطراری پیش میاد، چطور شرایط جدیدش رو مدیریت کنم که کمترین آسیب به خودش، خودم و بقیه برسه؟
وقتی عواطف متناقضی در لحظه دارم، واقعا بیقرار میشم و تپش قلب میگیرم. چون مغزم دقیقا نمیفهمه که الان دقیقا خوشحال باشه یا زجر بکشه.
از این که دوباره جور نشد بریم کوه کلافه شدم. خانوم مهندس بهم گفت کارتو خیلی دوست دارم خیلی قشنگ شده. باهم راجع به وسایل حصیری صحبت کردیم و کیف کردیم. دختره زنگ زد که تصادف کردم اگه میشه فردا نیام امتحان بدم یه روز دیگه بدم و منو با عذاب وجدان و تصمیم گیری رها کرد. ماجرای بیسکوییت ساقه طلایی بدمزه ها رو که خانوم مهندس برام تعریف کرده بود به آقای مهندس گفتم و همکارم چشم غره رفت انگار که نباید نشون میدادم اون ماجرا رو میدونم و بابت حماقتم عصبانی شدم. داداشم پیام داد این چند روزه همش به فکرت بودم میخوای بیای دفتر؟ و قلبم آروم گرفت. میم قبل شام بهم گفت دوست پسرشو نیاره ها حوصله آدم جدید ندارم. و یه ذره مغموم و سرخورده شدم. موقع شام گفت پس ماشینو فردا تو ببر و خیالم یه ذره راحت شد.
حالا به هر کدوم از این اتفاقات ریز جدا جدا که فکر میکنم، احساساتم سریع از بد به خوب و از خوب به بد سوییچ میکنه. باید زودتر بخوابم تا خودمو دستی دستی و الکی به گا ندادم.
بعد این همه مدت اومدم بگم این مقوله مهاجرت نزدیکان واقعا عادی شدنی نیست. هربار و برای هر نفر اندازه بار اول سخته. هنوز نتونستم بپذیرم من تو قفسم تنها بمونم و اطرافیانم رو پرواز بدن به صدها هزار کیلومتر اون طرف تر، در حالی که مرز جغرافیایی کمرنگ ترین چیزه. خلاصه که ترکیب گوهی از دلتنگی، ناامیدی، حسرت، احساس پوچی و تهی شدنه.