امروز یک کم با خودم مهربون تر بودم.
ساعت ۴ صبح که با حس پخش شدن خون از خواب پا شدم، برعکس همیشه که خودمو جر میدادم، با حوصله پاشدم، لباس هام و ملافه ها رو عوض کردم و انداختم بشورمشون. بعدم رأس ۸ کارمو شروع کردم که بعدا به خودم سرکوبت نزنم تنبلی کردی. خیلی وقت بود چیزی که خودم هوس کنمو درست نکرده بودم. برا ناهار ته چین درست کردم برا خودم. یه تلفن مهم باید میزدم، نزدم چون با خودم مهربون تر بودم. بعد باشگاه هم قهوه درست کردم برا خودم و به خودم اجازه دادم چند ساعت همینجوری رو مبل بیفتم. حالا هم میخواستم بشینم پای کارم چون این کار فورسه رو باید برسونم. ولی شوهرم از در اومد، گفت هوا خوبه، بریم یه دور بزنیم. قبول کردم چون امروز با خودم مهربونتر بودم.