من واقعا خیلی بی ذوقم. چیکار کنم جدا؟
هیچی سرگرمم نمیکنه. به وجدم نمیاره. برام جذاب نیست. داداشم پی اس فایو گرفته. امروز همش داشتم اشتیاق خودش و خواهرمو نگاه میکردم که چقد شور جوونی دارن، باهم کل کل میکنن، میخندن و بهشون خوش میگذره. به منم دادن ولی من زود گذاشتم کنار اصن خوشم نیومد راستش. تقریبا نسبت به همه چیز تو زندگیم اینجوری شدم. بی میل و بی اشتیاق. انگار مثلا خوشی رو به خودم حروم کرده باشم.
این همکار جدیدم (جدیدم که نه، ۴ماهه) هنوز دانش آموزه ولی کار میکنه. اونه که سعی میکنه با من ارتباط برقرار کنه، حرف بزنه و حرف مشترک پیدا کنه. ای خاک دو عالم به سرت مایونز که تا این سطح در ارتباط گرفتن ریدی که یه بچه ۱۷ ساله باید به زور تو رو تو راه بیاره.
حالا که خودمونیم یه چیز درگوشی بگم؟
من هنوز میترسم از این که عکس بی حجاب بذارم پروفایلم. هم از قضاوت کسایی که بنظرشون محافظه کار و ضعیفم (اگه یه چندتا چشمه ندیده بودم نمیترسیدم)، هم از خانواده. شاید هم ترسم از خانواده اغراق شده باشه. خیلی وقتا وقتی خاطرات نوجوونی یا چند سال قبلمو برا خانواده تعریف می کنم و میگم اون موقع میترسیدم بهتون بگم الان دارم لو میدم، میگن وااا تو چرا انقد از ما میترسی الکی؟؟ شایدم وااا میترسم ازشون الکی. ولی واقعا مامان من اونی نیست که منو اونجوری بپذیره. دوستا و همکارامم بهم حس امل بودن میدن.
درکم میکنید؟
نمیخواستم ها، اما قراره آدرس اینجا رو عوض کنم.
میگم به نظرتون آدما میدونن سوالِ «چرا مهاجرت نمیکنی؟/کی پس مهاجرت میکنی؟» به اندازهی سوالِ «چرا بچهدار نمیشی؟/کی بچهدار میشی؟» زشت و تجاوز به حریم شخصی آدمه؟؟
راستش این عکسایی که بچه ها ریز به ریز از هواپیما سوار شدنشون میذارن، گزارش روزانه ای که از خوابگاه یا خونه و هم خونه ای های جدیدشون میدن، از سرمای هوا میگن، از پشه هاش میگن، منو بیشتر غصه دار میکنه. چرا؟ چون میدونم اینا آخرین رشتههای اتصال بینمونه. همینا که تموم بشن و مهاجرت به شکل کاملا جدی شروع بشه، دیگه دغدغه های همو درک نمی کنیم. دیگه از هم خبر نمیگیریم. دیگه آدما میرن تو غار خودشون و اطلاعات و روزمرگیهاشونو باهم شیر نمیکنن. میدونی؟ مث یه گوشی وسط جاده ست که شارژش داره ته میکشه و تو داری آخرین استفاده ها رو ازش برا ارتباط گرفتن میکنی.
میگم چیزه، قبلا بهتون گفته بودم «من از تبار غربتم؛ از آرزوهای محال»؟
عادت کردن به غصههای تکراری بزرگسالی این شکلیه که به خودت اجازه میدی اونقدر ناراحت بمونی تا حالت بهتر شه. دیگه چنگ زدن به ایکس و امتحان راه حل ایگرگ معنایی نداره.
بعد میدونین چیه؟
شغلایی که مشتری مستقیم دارن، برای ماهایی که احساس لوزری، بی اعتماد به نفسی، و نیاز به تایید مداوم تو بند بند وجودمون رخنه کرده بیشتر کشنده ست.
کارت یه بار از سمت رئیست دیس میشه، یه بار از سمت مشتری که ماشالا همه از دم دانای کل هستن!، یه بار مجدد از سمت رئیس بعد از دیدن واکنش مشتری و در نهایت توسط اصنافی که باهاشون تعامل داری.
[دلم میخواست خدا باشم. بیافرینم و همه بگن به به و چه چه😪]
هزار و یک چالش دارم تو کارم. به قول ز دلم میخواد بزنم زیر میز. میدونم عیب کار کجاست ولی راه حلشو نمیدونم. حتی امروز بینهایت احساس کردم اصلا چرا تو این جایگاه قرار دارم؟؟ من به اندازه کافی برای همین جایگاهی که خیلی هم معمولی و رده پایینه خوب نیستم. حالا حس همکارمو میفهمم که اون روز وسط کرکسیون کارش با مهندس گفت میشه یه لحظه برم بیرون تلفن صحبت کنم؟ و رفت یک ربع گریه کرد و برگشت.