امروز دوتایی رفتیم پباده روی. خدا کنه زودتر پاییز شه و این پیادهروی و کوهنوردیمون بیاد تو برنامه🥲
یکی از بزرگترین مشکلات تعاملیم با خانوادهم، سر اینه که همیشه و همواره باید درمورد موضوعات تکراری برای بار هزارم تعامل کنیم. برای بار هزارم ازت بپرسن صبح کی پاشدی؟ وا چقد دیر پا شدی. برای بار هزارم وقتی تو خودتی پاپیچت بشن که چرا حرف نمیزنی. حرف بزن. چته. برام عجیبه چرا این دورهای باطل و گفت و گوهای باطل تکراری تموم شدنی نیستن. خسته نمیشن از دنبال کردن یه خط تکراری؟؟ اینقدر ذهنشون تو یک چارچوب مشخص قرار داره که من هم در تعامل باهاشون، صحبت و حربه جدیدی ندارم. سالی ماهی یک بار هم که یه حرف جدید پیش بیاد، تو واکنش میمونم. مثلا دیشب مامان و بابام یکی از دخترهای فامیل رو پیشنهاد دادن که بد نیست برا داداشم برن خواستگاری. اینقدر پیشنهادشون عجیب و احمقانه بود که اصلا کلمه کم اوردم. اصلا نتونستم براشون توضیح بدم چرا اینقدر حرفشون احمقانه ست. یعنی تا این حد نمیتونم باهاشون مکالمه بسازم. همین میشه که اونها هم مثل بقیه به چشم یه آدم معمولیِ بیزبون و بیدستوپا نگاه میکنن. در واقع آدم حسابم نمیکنن. چقدر انرژی بره. چقدررررر.
سطح انرژیم بسیییییییار پایین، و احساس سرخوردگیم به حد اعلا رسیییییییییده و نمیدونم چه غلطی کنم با خودم😭
اره و اوره و شمسی کوره از پروژه مون تولید محتوا کردن، الا ما که طراح و مجریش بودیم و مث سگ براش زحمت کشیدیم! حرصیام ازتون.
تو این پرش افکار وسط نوشتن و بیشتر بودن سرعت فکر از تایپ:)، یاد اون روز افتادم که با همکارم که دوست قدیمی دبیرستان بودیم صحبت میکردیم درمورد معمولی بودن و فراموششدنی بودن، میگفت ما قدیما هم آدم جالبی نبودیم و وقتی به نوجوانی و اوایل جوانیمون فکر میکنیم شرمسار میشیم، ولی اون روزا حداقل اعتماد یه نفسشو داشتیم. دو نفرو بنده کرده بودیم. حداقلش هیتر داشتیم!:))) و واقعا راست میگفت. حداقلش این بود که همکلاسیهامون چون بچه درسخون بودیم از ما خوششون نمیاومد. همین تنفر بهم هویت میداد. همون باعث شده بود بهتر درس بخونم و به اصطلاح تینیجری اون زمان، روشون رو کم کنم.
و دیگه نمیدونم دقیقا از کی از نوشتنها و اظهار فضل کردنهام، رسیدم به این زندان و سکوت و ارتباط با آدمها در حد مکالماتِ «امروز هوا گرمتر شده، نه؟»طور.
آدمها فکر میکنن که بیمایه ام. زندگی یکنواخت، معمولی و بیمحتوایی دارم. سرم درگیر زندگی و شوهر شده و شدم شهرستانی. البته شاید هم من خودم رو خیلی جدی میگیرم و اصولا کسی بهم فکر نمیکنه. ولی اگر این گزاره رو ندید بگیریم، حسی که از اطرافیان میگیرم عین همین جمله هاست، چرک و خفگیآور. شاید چون همه دائم خودشون رو پرزنت کردن و داد سخن دادن. من چیزی رو نشون ندادم. چون واقعا مثلا چی رو نشون بدم؟؟ کتاب خوندنم؟؟ سرچ و ریویوهام؟؟ چالشهای شغلم؟؟ کافه رفتنم؟؟ ورزش مرتب و منظم و توجهم به تغدیه و سلامتیم؟؟ مزخرف نیست؟؟ نه میتونم منم منم کنم و نه میتونم تحمل کنم آدما بهم چشم آدم دم دستی داشته باشن. بعد اصلا بیان همین حس درونیم هم بهم حس خاکبرسر بودن، ضعیف بودن و تشنه توجه بودن میده. یعنی شما تصور کن من قبل از نوشتن این جملهها هزار بار در ذهنم به خودم طعنه زدم که ای مهرطلب توجه طلب کولیبازی درنیار! و صدای اون طرف ذهنمم جواب داده بذار لااقل تو یه جای ناشناس خودشو تخلیه کنه مگه به کی آسیب میزنه؟
بچه ها، بادمجون شیرین رو مکعبی ریز کنید، قارچ رو هم ریز کنید، باهم تفت بدید درشم بذارید که قشنگ سرخ بشه، بعدم روش تخممرغ بریزید و سپس تا بهشت پرواز کنید.
نیاز به صحبت کردن دارم ولی نمیخوام عجولانه به کسی یا جایی رو بیارم 😭
از صبح با این اضطرابی که میدونم و نمیدونم چیه دارم سر و کله میزنم. هنوز پیروز نشدم. نیاز به یک تخلیه روانی عمیق دارم. در حالی که اصلا نمیدونم چی این وضعیتو درست میکنه.
چرا تماااام اطرافیانم که از ایران رفتن، انقد از داخل خارج و تک تک لحظاتشون تولید محتوا میکنن؟؟؟ ما میدونیم اینجا چقدرررر در مقابل شما بدبخت و بدون امکانات و نازیبا و فلان هستیم. ولمون نمیکنی؟؟؟