تو همین گپ و گفت های جاده ای، برای اولین بار از این زاویه به مسئله نگاه کردم که کردیت عجیبی که خانوادم به موفق بودن و بی عیب و نقص بودن و همه فن حریف بودن میدن، چطور رو تقابل من و داداشم اثر گذاشته. برای من همراه با سرکوب بوده و برای داداشم همراه با تشویق. من سعی میکنم رضایت خانواده مو به دست بیارم «چون هیچ وقت ازم راضی نبودن و باید کاری کنم که عشق و محبت دریافت کنم»، داداشم سعی می کنه رضایت خانواده مو به دست بیاره «چون همیشه ازش راضی بودن و باید هر کاری بکنه تا این عشق و محبت رو حفظ کنه و از دستش نده». من کمالگرای بدنام خانواده که ارزش هامو با فاصله از خط فکری خانواده تنظیم کردم و اون کمالگرای محبوب خانواده که ارزش هاشو در راستای ارزش های پذیرفته شدهی خانوادگی انتخاب کرده. تا صبح میتونم از این ماجرا لکچر بدم.