دلم تمام خوراکیایی که پریشب تو سرما، وسط مسافرت یهویی، زیر درختای پاییزی خوردیم رو میخواد.
من اغلب وقتی اینجا می نویسم که از کوره در رفتم و باید احساساتم رو در بالاترین حدشوم اینجا ثبت کنم که بتونم کنترلش کنم. منهای این جور لحظات، من واقعا مامان ماهی دارم بچه ها. بعضی وقتا تو تنهایی گریه میکنم وقتی بهش فکر میکنم. کاش میتونستم اونقدری که دوسش دارم بهش نشون بدم.
خانواده ای که جوری بزرگت نکرده باشن تا باهاشون روراست باشی، باید بهشون دروغ بگی، خوش گذروندنت رو ازشون قایم کنی چون خوش بودنت تو استانداردهاشون نیست یا خوش بودن رو حتما باید باهاشون تقسیم کنی تا راضی کننده باشه براشون، بله این خونواده موفق به تولید نوع خاصی از زهرمار کردن و عذاب فکری برای شما شده.
امروز نمی دونم چم شد. یهو یه دکمه توم زده شد برای چند ساعت شدم آدم مزخرف و بی منطق و حساس چار پنج سال پیش. یه جوری بود میفهمیدم مغزم خاموشه هاا ولی به گه خوردنم ادامه میدادم. سو کرینج.
چیزه این کارمم مث عشقای سمی شده؛ یه روزی با گریه شدید به حماقت خودم و قول استعفا شب میشه و روز بعدش که میخوام از حجم تجربه حس خوب و خوشحالی غلیظ و خنده های مداوممون اونجا بمیرم.