ترکیب قهوه و سیگار، وسط تاریکی و سرمای جاده با آهنگ پسزمینه که میخونه ای وای از این غم بیپایان..: 💯
برای رام کردن ذهنم و دیسترکتد نشدن سر چیزای کوچیک همیشه پاره میشم. الانم دارم سعی میکنم به خودم اجازه ندم شیشه پنجره روبرویی که روش اب نشسته رو برق بندازم و به جاش کار موسسه رو تموم کنم.
درست نیست وقتی حجم کارای عقب مونده اینقدر زیاده و دقیقا روزی که همینجوریشم بهانه گیرم برف بیاد تا دیگه نشینم سر کارام و همش برفو از پشت پنجره تماشا کنم.
به جور بودن جنبههای مختلف هر مسئله ای که باهاش درگیر میشم عادت ندارم و همین خواب رو الان از چشمام گرفته.
واقعا مشکوک نیست که فعلا همه چیش اوکیه؟!! احساس خطر میکنم.
واقعاً میدونم چی توی زندگیم کمه که انقد همه چیز نامرتبه. «روتین» ندارم و همون چسقله روتینی هم که داشتم از بین رفته. منظورم از روتین یه نظم و روال مشخص تو زندگیه. این که صبح ها پا نشم یکی دو ساعت تو گوشی باشم خبرا رو دنبال کنم و گریه کنم، وسط روز از شدت بیحالی و کلافگی بخوابم (کاری که هیچوقت نمیکردم.)، شبا بی هدف از این مبل بشینم رو اون مبل و کارای موسسه رو ساعت دوازده تو تخت انجام بدم! این بینظمی بیش از حد داره ازم انرژی میگیره و اصلنم نمیتونم خودمو با این که اینا بینظمی نیس فلکسیبل بودنه راضی کنم. تا همین چند ماه پیش حداقلش این بود که هرروز با دولینگو ترکی میخوندم و رکورد داشتم تو اپش. روتین پوستی داشتم و پوستمم سرحال تر بود و مث این روزا تا تو حدقه چشمم جوش نبود. ساعت مشخصی ناهار و شام میخوردم. حتی چایی. روزای مشخصی به خونواده سر میزدم. ولی همین چیزای کوچیک بی اهمیتم ریده شده توش. در یک کلام، اختلال تمرکز و تمام.
نه مث اینکه بعد از چهار سال همون آدم تو کون نروی سابقه! بهترین کارو براش فرستادم اصن یکیش مال یه معمار معروف بود من همینجوری الکی فرستادم براش، نوشته خوبه اما پختگی لازم را ندارند!!! بیا برو تو کونم من چقد خرم که باز اومدم سراغ تو.
خشم.
خشم.
خشم.
باید بنویسم از این روزا. اشتباه میکنم که ثبت نمیکنم. شایدم نه، بهتر که ثبت نمیشه و ثبت نشدنش باعث میشه فراموش کنم چقدر بیشتر از ظرفیتم تحمل کردم، و چقدر هنوز چیزای زیادی برای تحمل کردن هست و آدمو به مبارزه میطلبه!