من تقریبا خیلی زود از مهارتام شروع به کسب درآمد کردم، ولی این قسمت از بچگیم کاااملا یادم رفته بود مامانم یادم آورد که وقتی راهنمایی بودم، خودم ماه‌نامه درست می‌کردم، صفحه آرایی می‌کردم، متن می‌نوشتم و نقاشی می‌کشیدم، بعد پرینت می‌گرفتم می‌فروختم تو مدرسه :))) وای.

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:4 نويسنده مایونِز |

در آستانه سی سالگی، امشب عمیقا درگیر جواب این سوال شدم که من چقدر مطابق میل خودم زندگی می‌کنم؟ نتونستم جواب سر راستی براش پیدا کنم بخاطر اون حجم از انعطاف پذیری و همراهی که با بقیه دارم و نظر بقیه که کلا برام مهمه.

+ تاريخ جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 21:11 نويسنده مایونِز |

دیشب دم خونه جاریم اینا بودیم و من هنوز خیلی پکر بودم و نگران بودم چه جوری با این حال مزخرفم برم داخل، که یهو نگام به یه گربه بامزه افتاد که از در خونه همسایه رفت تو. منم خیلی گربه‌پرسنم و این داستانا و همین بانمکی گربه هه باعث شد حالم درجا بهتر بشه. به شوهرم گفتم «بعد از تو، فقط یه گربه می‌تونه حالمو خوب کنه» :)). امشبم در حالی که داشتم با دستمال صورتیه -که برام حکم آچارفرانسه رو داره- گازو تمیز می‌کردم، بهش گفتم «بعد از تو، فقط به این دستمال می‌تونم تکیه کنم» :))). حالا این «بعد از تو فلان» مث یه ژانر افتاده بینمون ::}

+ تاريخ جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 0:37 نويسنده مایونِز |