آقا، یه دختره از بچه ها دانشگاه بود، این خیلی در یک کلام بخوام بگم «ادایی» بود و هست. استوری از کتابو، کتابخونه تا سقفو، رشته استوری از اساطیر یونانو، استوری از پیانو زدنشو، تیپ و تتو هنریو، کپشن طولانی فلسفیو، مهاجرتم کرد ایتالیا، دیگه مقصدم ادایی:)) ما از زوایای مختلف فرهنگ و هنر رم تو حلقمون بود. امروز استوری گذاشت که آنلاین شاپ زده از ایتالیا خریدا رو میفرسته :))) ینی نمی خوام ارزش کار و تلاش و پول دراوردن رو زیر سوال ببرما، میخوام بگم ادا ادایی هم آخرش برا نون و آب و گشنه نموندن باید تبدیل بشه به بیسیک ترین و حیوانی ترین شکل آدمیزاد. خرج زندگی دیگه ادا برنمیداره:)
یه ظهر گرم بهاریه. رو مبل با فاصله مطبوعی از پنکه سقفی خوابیدم و بازو و ساعدمو رو چشمام فشار میدم که از دردش کم بشه. صدای بحث بابا اینا سر تعمیر دسته پی اس فایو با صدای گنجشک کوچیکای حیاط قاطی شده. به چیزای مختلف فک میکنم. به رهایی در عین مریضیم. به کارهای تلنبار شده. به این که نوشتن اینجا وقتی هیچ خواننده ای نداره چقد عجیبه. به حس و حال 18تا20 سالگی که اگه همچین جایی برا نوشتن داشتم میدادم بعضیا بخونن. به سن زیادم بعد از خیلی دور به نظر رسیدن اون روزها. پرش افکار. گرفتگی مجرای تنفسی.
بعضی وقتا خسته میشی، بعضی وقتا هم خستگی تو تنت میمونه. الان دومی ام.
باهم ریحون، کاهو، فلفل و هندونه کاشتیم و حالم بهتر شد.
انقد ناراحت بودم که دیگه نمی دونم چرا ناراحتم.
واقعا تو روابط اجتماعی ضعیف شدم. یه افول چند پله ایِ یکجا. حتی کنترلم روی لباس پوشیدنمم از دست دادم و وقتی حالم خوب نباشه، نمی تونم لباس خوب بپوشم و میرم سراغ قدیمیا و مشکیای کمد. یاد اون سری که داییم فیلمای بچگیم رو نشونم میداد افتادم، یه بچه دوربینی سر حرف که همین باعث میشه نتونم دلیل مود بزرگسالیمو به «ریشه در کودکی داره» نسبت بدم :))