پارسال دم عیدو نمی دونم تو چه حالی بودم، ولی این‌جا می‌نویسم یادم نره ریده شد تو آخر امسالم. هیچ چیزی به اندازه بی برنامگی و گره خوردن شرایط به هم منو پیر نمی‌کنه.

پ ن: الانم تصادف کردم که پکیج امسالم تکمیل بشه.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 15:43 نويسنده مایونِز |

به مقادیر زیاد «چسناله‌ی پراکنده» دارم. از هر دری سخنی طور. شایدم افسردگی شب سال نو باشه.

بچه‌ها، من نه تنها کافی نیستم، که کلا عن خاصی هم نیستم. واقعا مایونزم. کم مصرف و غیرضروری و غیرمهم. پفک و آجیل مهمونی ها نیستم. هیچ چیز خاصی برای ارائه ندارم. نه اونی هستم که پر شور و هیجانه و جمعا رو به دست می‌گیره، نه اونی که کسی از حرفاش و متانتش و فلان چیزی یاد بگیره، نه اونی که نبودش توی جمع حس بشه، نه حتی اونی که سبک زندگی خاصی در خفا داره. همیشه میگن فضای مجازی طبل توخالیه، ولی من حتی گالریم رو که نگاه می‌کنم می‌بینم حتی ادای طبل توخالی هم نمی‌تونم در بیارم. چون تمام گالریم شده رندرا، عکسای پروژه‌ها و اسکرین شاتا.

فکرم رفت به چند سال پیش. قبلا فکر می‌کردم پیر شدم که این شده وضعیتم. یعنی «یک زمان‌هایی» وجود داشتن که من توش مورد توجه بودم و سبک معینی از زندگی داشتم. ولی دقیق‌تر که نگاه می‌کنم می‌بینم نه واقعا، درسته یه جمع نه نفره بودیم، ولی اونی که همیشه پشت دوربین بوده من بودم. اونی که کل هاردمو بگردی یه فیلم کوتاه ازش پیدا نمی‌کنی من بودم. اونی که هیچ تکیه کلامی نداشت یا سوتی‌هاش باعث خنده بقیه نمی‌شد من بودم. من اونی بودم که اگه از آدما بپرسی با چی به یادم میارن، جوابی براش ندارن.

تا همین یک ماه پیش فکر می‌کردم عجب ۱۴۰۱ خفنی داشتم. هزار تا اتفاق جدید برام افتاده و از پسشون براومدم و می‌تونم ساعت‌ها داستان زندگیمو برا یکی تعریف کنم. اما اون چند روزی که بچه‌ها اومدن خونمون، زندگیم در دو سه جمله و تعداد محدودی «منم همینطور» خلاصه شد. البته من شیرین زبونی ف رو هم ندارم. اون می‌تونه ساده‌ترین اتفاقا رو جوری برات تعریف کنه که دستتو بزنی زیر چونه و ساعت‌ها محو قصه‌گوییش بشی.

در بطن زندگی دو نفره‌مون هم حرف خاصی برای گفتن ندارم. رابطه خیلی خوبی باهم داریم. دعوا نمی‌کنیم و وقتی بکنیم سریع آشتی می‌کنیم. خیلی باهم مهربونیم. تو جزییات رفتار و ظاهر هم دقت می‌کنیم و به هم یادآوریش می‌کنیم. در یک کلام این که رابطه مون واقعا یه رابطه عاشقانه و عاطفیه، ولی خالی از هیجان. نزدیکترین هیجانی که تجربه کردیم، اون چند روزی بود که حیاط رو مرتب می‌کردیم، گل می‌کاشتیم، گل‌بازی می‌کردیم و می‌خندیدیم. ولی مابقی روزها، چرخه کار - غذا - خواب تکرار میشه. تو این چرخه به روی هم لبخند می‌زنیم و با محبت باهم صحبت می‌کنیم، اما هیجان؟؟ نه.

یادم افتاد دیشب بهم گفتی به نظرت چرا الان یک ماهه کرانچی خریدم و هنوز تو کابینته و خورده نشده؟؟ :) چرا نداره که مرد. چون ما در حد کرانچی خوردن موقع فیلم دیدن و لیس زدن انگشتامون هم دیگه هیجان و معنا نداریم تو زندگی‌مون.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 9:58 نويسنده مایونِز |

این بخش از خودمم دوست ندارم که دیگه با هیچ آدمی دنیای مشترک ندارم. و بدتر این که، منعطف بودنم برای جور شدن با آدمای متفاوت رو هم از دست دادم. و بدترترینش هم این که، خودم آدم ناجالبی ام. با خصوصیت های ناجالب و غیررایج (که باعث میشه در حد یک جمله هم نتونم با آدما مکالمه برقرار کنم). تو فاز مهاجرت نیستم، سیگار نمی‌کشم، مشروب نمی‌خورم، دوست پسر ندارم، روابط آزاد ندارم، مسافرت خارجی نمی‌رم، طلا ملا نمی‌ندازم، کارای زیبایی و مراقبتی رایج رو انجام نمی‌دم، بچه ندارم، باشگاه نمی‌رم، تو فضای مجازی فعال نیستم و هزاران هزار مورد دیگه. وامانده میان سنت و مدرنیته و محبوس در تُنگ زندگی خالی از هیجان و سرشار از اضطرابم.

+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ساعت 22:40 نويسنده مایونِز |

یک آشفته ی ترحم برانگیز و نفرت آور از واقعیت زندگی کنونیم:


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 14:3 نويسنده مایونِز |

بچه ها. من واقعا به حد مرگ فوبیای بی پولی دارم. داشتم از بچگی. مسخره ست؟! اون ژانر توییتر بود که از تجربه های فقرتون بگید، بدون ترس؟ همون. امروز خونه خاله بودم. زیتون اورد. یه حال بدی شدم. سال اول ازدواجمون که حتی وضع مالی خوبی نداشتیم همیشه زیتون می‌خریدیم. حتی مغازه شو هنوز یادمه. اون آقاهه تو قصرالدشت. یا اون پیرمرده که کنار مترو زیتون خوشمزه میداد کیلویی ۴۰ تومن. حالا ولی با این که اوضاع زندگیمون رفته رفته بهتر شده ولی خیلی وقت بود زیتون نخورده بودم. دلم به حال خودم سوخت. به حال همه ما مردمی که گیر این حکومت پدسگ افتادیم.

+ تاريخ شنبه ششم اسفند ۱۴۰۱ساعت 0:35 نويسنده مایونِز |

حال و روزی که الان دارم، برام جدیده. شایدم قبلا مشابهش رو داشتم ولی چون الان از کنترلم خارج شده برام جدیده. یه سطح عجیب و غریبی از استرس رو دارم تجربه می‌کنم که به نظر خودم فاصله ای تا پنیک نداره. دقت و تواناییم به شدت افت کرده. بدنم همراهی نمی‌کنه. به طرز خیلی بدی کنترل کارها از دستم خارج شده، و کنترل گریه و برون ریزی بی‌جا هم. چند بار تو محیط کار گریه م گرفته و همکارام دیدن. خانم مهندس خبر داره من چند جا کار می‌کنم و این حالت ضعیفِ مضطربِ شکننده‌ی اشکی که از خودم دارم نشون میدم، ابدا اون چیزی نیست که می‌خواستم تو محیط کار باهاش شناخته بشم. ولی کنترلم دست خودم نیست. استرسم واقعا فلج کننده ست. کارها رو نمی‌تونم برسونم، و از اون بدتر، از حربه ای که زمان امتحانای دانشگاه استفاده می‌کردم (=ثابت بودن زمان امتحان و تریکِ هرچه بادا باد)، دیگه کارآمد نیست چون خانم مهندس ارائه هامو میندازه عقب تا کاملش کنم و این یعنی کوله بار استرس رو تا زمان تمدید شده باید به دوش بکشم. از اون طرف موسسه دم به دقیقه ازم می‌پرسه کار سوگل و یاسمین انجام شد؟؟ به کجا رسید؟؟ این دائم پیگیر شدن بی نهایت بهم استرس میده. و بدتر این که بهم تأکید می‌کنه کار این دوتا آبروی شرکته. خب لعنتی آبروتونو چرا دادی دست من؟؟؟ مگه من بلد بودم و اطلاعات قبلی داشتم؟؟ چرا گذاشتیش تو دامن من؟؟. استرس چکا هم که نگم. چک چند روز پیش هم برگشت خورد. کارهامم به هم گره خورده و هیچ کدوم تموم نمیشه که پولی از توش در بیاد و خیالم راحت بشه که هندل میشه. امیدوارم یه روزی بیاد که این روزا رو یادم نیاد.

+ تاريخ سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱ساعت 21:36 نويسنده مایونِز |