سلام

صبح همه بخیر

به جز تو که ریدی تو دیشبم. و حتی ریدی تو امروزم. که یه جوری صبح کوفته از خواب پاشم که نتونم از تخت پاشم برم سرکار. که مجبورم کردی با تمام سلول های بدنم بجنگم که سرپا وایسم و آخرم نتونم. که منو انداختی تو جدال با مغزم که تو نمی‌رسی تا سه شنبه کارو تحویل بدی و استرسش نذاره بخوابم. ای به قبر پدرت.

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ساعت 8:48 نويسنده مایونِز |

غمگینم. غمگینم از این حقیقت زندگیم که امروز برای آ نوشتم‌. که من تو تمام ابعاد زندگیم شکسته بسته خوب عمل کردم و سرجمع راضی ام، فقط یه نقطه تاریک دارم و اونم ارتباطاتمه. ریدم. تو تمام رابطه هام، رفاقت هام، همیشه در تمام مقاطع زندگیم ریدم. همیشه نقطه ضعفم بوده این که هیچ وقت دوستی نداشتم. نتونستم که داشته باشم؛ علی رغم میل باطنی و تلاش فراوان برای حفظ رابطه.

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:39 نويسنده مایونِز |

ولی واقعا، بقول ز، متوجه نیستین چقد راحت آدمو اینسکیور می‌کنین؟؟

هرچی هم بگم حرف مردم برام مهم نیست (هرچند حرف هم نزدی، تو چشمام زل زدی و به وضوح گفتی اشتباه کردی و اشتباهتو گردن نمی‌گیری!) بازم منی رو که می‌خواستم رابطه و رفت و آمدمونو گسترش بدم، تو همین قدم اول ناامن کردی. من دیگه جایی که تو هستی مضطربم. می‌ترسم بازم حرفی بزنی. منم مث امشب بی پرده جوابت رو بذارم تو کاسه ت. و می‌ترسم دعوا بشه. با وجود خستگی زیاد خواب رو از چشمم گرفتی. به سادگی با دخالت تو شخصی ترین مسائل زندگی مون اینسکیورم کردی آشغال. آشغال روشن‌فکر نما‌.

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:34 نويسنده مایونِز |

می‌نویسم تا تو ذهنم پررنگ‌تر حک بشه:

مهم نیست آدما راجع به تصمیمات و زندگی ما چه فکری می‌کنن، تنها چیزی که دوست دارم همه بدونن و جور دیگه ای دربارش فک نکنن اینه که من چقدر دوستت دارم، از زندگیمون راضی ام، و مث چشمام می‌مونی برام.

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:21 نويسنده مایونِز |

اشتباه می‌کنم. خیلی اشتباه می‌کنم که نمی‌نویسم. آدم فکر می‌کنه با نگفتن و ننوشتن، با این بهانه که ارزشش رو نداره (اصلا چرا ارزشش رو نداره؟ چیه مگه زندگی که انقد جدیش گرفتیم؟)، داره به خودش کمک می‌کنه که بیش از حد به یه مسئله نپردازه. برعکس، این یه فراره، نه فراموشی! اون مسئله فراموش نمی‌شه. صرفاً ته‌نشین میشه وقتی نمی‌نویسیش و نمی‌گیش. بعد یه مدت تو می‌مونی و کوهی که از کاه‌ها (همون چیزهایی که مثل کاه بی‌ارزش و پیش پا افتاده می‌دونستی، درصورتی که واقعیت‌های جاری زندگی بودن) ساخته شده.

پ.ن: یک دلیل این که به روحیات ادبی-هنری نوجوونیم برنگشتم، اخت شدنم با واقعیت طبیعت و تن عریان ریاضیات و فیزیک بوده. از یک جایی به بعد، استعاره‌ها، لفافه‌ها و بازی با کلمات ادبیات برام عذاب آور شدن؛ چون انگار داشتن به مسئله ای وزنی میدادن که وزن واقعیش نبود. عشق همیشه اسطوره ای بود. ملال و رخوت و افسردگی به نوعی شاعرانه بودن. هیچ چیز واقعی نبود و همه چیز اگزجره بود. این بود که من فکر می‌کردم آدمیزاد خیلی والاست، اهداف و معنای مهمی داره و در شأنش نیست مثلا بابت مسائل پیش پا افتاده مثل دلخور شدن از حرف دیگران، بخواد حرفی به میون بیاره. حرف فقط باید زمانی زده بشه که ارزش ادبی- معنوی - هنری داشته باشه! این هم روی تاریک ادب و هنر بوده برای من، که باعث شده به میزان زیادی خودسانسوری کنم. در حالی که واقعیت عریان، سر و کله زدن با کارفرما، زندگی روتین، ریختن چای روی فرش، خوردن ماست موسیر، و ساعت خواب نامنظمه؛ نه سانتی‌مانتالیسمی که سعی می‌کنیم از خودمون تو صفحات مجازی‌مون، دیالوگ‌هامون و روابطمون نشون بدیم. واقعا زندگی رو بی‌خود جدی گرفتیم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:10 نويسنده مایونِز |

یه جور خیلی بدی ام یه چند روزه. به شدت بی حال و کم حوصله؛ به تعویق انداختن کارها در عین این که استرسشون رو از خودم دور نمی‌کنم؛ بهانه گیری از ریشه فرش تا کم و کیف روابطم با اطرافیان؛ بی‌پولی؛ ناامیدی؛ و مجددا بی‌پولی.

+ تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 0:15 نويسنده مایونِز |

اون کامنت چند سال پیشمو لایک کرده که نوشته بودم مهم اینه که هرچی سرم شلوغ شد، رو قلب من اثر نداشت. داشت. داشت خواهر من.

+ تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 15:6 نويسنده مایونِز |

متنفرم از وقتایی که انقد حرف منو نمی‌فهمید که باید جون بکنم منظورمو برسونم و زبونم الکن تر از همیشه باشه، آخرشم بنظرتون یه آدم تخمی بنظر برسم. فاک یو آل‌.

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 19:39 نويسنده مایونِز |

بهمن پارسالو نگاه می‌کردم؛ جای درد پذیرشو دیدم.

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ساعت 9:0 نويسنده مایونِز |

چقد از این مدل استرس بدم میاد که حجم کارای نیمه تموم با پرونده‌های باز تو ذهنم اونقد زیاد میشه که نمی‌ذاره یک ساعت درست بخوابم.

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:58 نويسنده مایونِز |

حتی کارتم دوست داشته باشی بازم بعضی روزا نه می‌تونی و نه می‌خوای.

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن ۱۴۰۱ساعت 11:14 نويسنده مایونِز |

دارم سعی می‌کنم جزئیات امروز رو مرور کنم:

چهره مستاصلم وقتی از یه آقای هنری با پالتوی بلند و موهای تا سرشونه پرسیدم سرویس فرهنگسرا کجاست؟

کاپوچینوی داغی که تو شرکت خوردم.

پولی که کارفرمام سریع زد به کارتم.

اون‌جا که به همکارم راجع به ناهار دیروز ظهر تو جاده گفتم و بعدش پشیمون شدم که گفتن این جزییات چه ضرورتی داشت؟؟

تنها ناهار خوردن و منتظر موندن و تلفن نکردن.

دراز کشیدن تو نور آفتابی که از لای پرده رو فرش افتاده بود.

دو دل شدن برای این که اون پلاگین ۹۹۰ تومنیه رو بخرم یا نه؟

جوین شدن به استایلوژی و فک کردن به اینکه چطور می‌‌تونه مدیریت کنه که بلافاصله بعد از جوین شدن ۱۱۱۲ نفر گروهو ببنده؟

صدای ع از پشت خط و خودخوری از این که نکنه زن فضول پیگیر بنظر برسم.

مبارزه با حس عذاب وجدانِ بیرون زدن از خونه بعد از یه روز سخت طولانی.

لحن حرف زدن دختر دخترخالم که خیلی شبیه ز بود و این که می‌خواستم بهش پیام بدم بگم یادت افتادم.

اون‌جا که داییم پیشنهاد منو به بقیه گفت و بعد از استقبال بقیه، صاحب اثر رو حفظ کرد و گفت پیشنهاد من نبوداا مایونز گفت.

گرم کردن ته مونده تویستر باکس خوشمزه دیروز برای شام.

احساساتی شدن، طبق معمول چندتا قطره اشک، برای چند لحظه.

ریپلای یه جمله محبت آمیز به استوری خواهرشوهرم.

الان هم، لپ تاپ سمت راستم رو پاتختی، و خودم غرق فکر و خیال.

+ تاريخ شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ساعت 23:16 نويسنده مایونِز |