سر شبی همکارم (که حالا یه جورایی دوستمم هست دیگه) بهم زنگ زد و خیلی خودمونی و راحت پرسید به نظرت پرده خونمونو با آسترش از هم جدا سفارش بدم یا به پیشنهاد فروشنده به هم بدوزنشون؟ و بعدم نظرمو درمورد رنگ پانچا و میله پرده ش پرسید. خیلی مکالمه جالبی بود. دلم برا صمیمیتای این رنگ و لعابی تنگ شده بود. البته نمی تونم بگم تنگ شده بود چون واقعا مثلش رو قبلا تجربه نکرده بودم. شاید نهایتا رندُملی در دهه بیست سالگی چت های این مدلی داشتم، ولی تماس تلفنی، این مدلی، انقد صریح و راحت و دوستانه، نه واقعا! حسش قشنگ بود.

+ تاريخ سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:42 نويسنده مایونِز |