امروز دورکار بودم. چای گذاشتم، صبحانه رو اماده کردم، ظرفاشو شستم و نشستم سر کار. وسط کار لباسا رو انداختم بشوره. باد لباسا رو از رو بند انداخت و مجبور شدم دوباره بشورمشون. ناهار هویج پلو گذاشتم. تا سه و نیم کار کردم ولی یه تعداد از تسکام تیک نخورد. حموم کردم و تا موهامو خشک کنم و یه کرم ساده به صورتم بزنم شد پنج. سریع حاضر شدم رفتم باشگاه. از کوچه شلوغ باشگاه که دهنمو سر جاپارک سرویس می‌کنه کلافه شدم. له برگشتم خونه. خواستم بشینم پای سیستم، دیدم آشپزخونه کثیف و نامرتبه. منم کل شلوغی و خستگی روزو بردم پای سینک، برای بار دوم تو روز یک عالمه ظرف شستم و باهاش گریه کردم. در حالی که هنوز گریه داشتم یخچالو باز کردم دیدم یه عالمه سیب از قبل مونده. واقعا از حرص می خواستم بمیرم. همه رو اوردم بیرون و فین فین کنان ریختمشون تو آبمیوه گیری و دوتا لیوان آب سیب گرفتم. دوباره از نو پای سینک تا ریخت و پاش هاشو بشورم. نُه تونستم بشینم پای کارم. یک ساعت ونیم کار کردم. رفتم دنبال حاضر کردن شام. کلی خرید کرده بود برا خونه. دوباره سینک و شستن. حالا مث جسد رو مبل افتادم و می بینم نهایتا یک ساعت دیگه وقت دارم بیدار بمونم، درحالی که ناهار فردا رو آماده نکردم، لباسهایی که امروز شستم رو اتو نزدم، خونه جارو نشده، حیاط کثیفه، هنوز حداقل یک ساعت از سهم کار با سیستم امروزم مونده، کتاب هم یک ماهه نصفه رو میز کنار تخت ول شده. نمی دونم چرا این همه می‌دوم، نه به نتیجه می‌رسم، نه پول دارم، نه کارهای انجام نشده م تیک می‌خورن‌. امشب سومین شبی بود که بخاطر کلافگی از اوضاع نامرتبی که دورم هست گریه م گرفت. از این که به هزار تا جزییات باید حواست باشه تا زنده بمونی؛ از مدیریت خوراکی ها که چیزی خراب نشه تااا گلدونی که بی آب نمونه، از روتین پوستیت (!) تااا لباس تمیز برا پوشیدن داشتن، از واریز قسط تو تاریخای مختلف تااا ادامه زندگی با موجودی ۱۳ هزار تومن ته کارت.

+ تاريخ شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:35 نويسنده مایونِز |