حال و روزی که الان دارم، برام جدیده. شایدم قبلا مشابهش رو داشتم ولی چون الان از کنترلم خارج شده برام جدیده. یه سطح عجیب و غریبی از استرس رو دارم تجربه میکنم که به نظر خودم فاصله ای تا پنیک نداره. دقت و تواناییم به شدت افت کرده. بدنم همراهی نمیکنه. به طرز خیلی بدی کنترل کارها از دستم خارج شده، و کنترل گریه و برون ریزی بیجا هم. چند بار تو محیط کار گریه م گرفته و همکارام دیدن. خانم مهندس خبر داره من چند جا کار میکنم و این حالت ضعیفِ مضطربِ شکنندهی اشکی که از خودم دارم نشون میدم، ابدا اون چیزی نیست که میخواستم تو محیط کار باهاش شناخته بشم. ولی کنترلم دست خودم نیست. استرسم واقعا فلج کننده ست. کارها رو نمیتونم برسونم، و از اون بدتر، از حربه ای که زمان امتحانای دانشگاه استفاده میکردم (=ثابت بودن زمان امتحان و تریکِ هرچه بادا باد)، دیگه کارآمد نیست چون خانم مهندس ارائه هامو میندازه عقب تا کاملش کنم و این یعنی کوله بار استرس رو تا زمان تمدید شده باید به دوش بکشم. از اون طرف موسسه دم به دقیقه ازم میپرسه کار سوگل و یاسمین انجام شد؟؟ به کجا رسید؟؟ این دائم پیگیر شدن بی نهایت بهم استرس میده. و بدتر این که بهم تأکید میکنه کار این دوتا آبروی شرکته. خب لعنتی آبروتونو چرا دادی دست من؟؟؟ مگه من بلد بودم و اطلاعات قبلی داشتم؟؟ چرا گذاشتیش تو دامن من؟؟. استرس چکا هم که نگم. چک چند روز پیش هم برگشت خورد. کارهامم به هم گره خورده و هیچ کدوم تموم نمیشه که پولی از توش در بیاد و خیالم راحت بشه که هندل میشه. امیدوارم یه روزی بیاد که این روزا رو یادم نیاد.