یه ظهر گرم بهاریه. رو مبل با فاصله مطبوعی از پنکه سقفی خوابیدم و بازو و ساعدمو رو چشمام فشار میدم که از دردش کم بشه. صدای بحث بابا اینا سر تعمیر دسته پی اس فایو با صدای گنجشک کوچیکای حیاط قاطی شده. به چیزای مختلف فک می‌کنم. به رهایی در عین مریضیم. به کارهای تلنبار شده. به این که نوشتن اینجا وقتی هیچ خواننده ای نداره چقد عجیبه. به حس و حال 18تا20 سالگی که اگه همچین جایی برا نوشتن داشتم میدادم بعضیا بخونن. به سن زیادم بعد از خیلی دور به نظر رسیدن اون روزها‌. پرش افکار. گرفتگی مجرای تنفسی‌.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ساعت 13:35 نويسنده مایونِز |