داشتن این حس وسط بزرگسالی شاید خیلی احمقانه به نظر بیاد، ولی سر صبحی بدجور چارستون عواطفم رو در هم شکست. ما یک سال پیش یه گروه کتابخوانی داشتیم، بانیش یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود. یه استوری کلوز گذاشت و کسایی که به نظرش آدم حسابی ! می‌رسیدن رو اد کرده بود و گفته بود می‌خوام دور هم جمعتون کنم. جلسه های اول بهم فوق العاده حس خوبی میدادن. همه آدمهای محترم و صاحب نظر. از طرفی از اینکه از نظر دوست دبیرستانم آدمی بودم که ارزش بودن تو اون جمع رو داشت خوشحال بودم. چون همیشه تو دوران همکلاسی بودن، یه نفرت و طردی نسبت به من داشت و بابت حل تصویر ذهنیش ازم راضی بودم. رفته رفته جمع صمیمی تر شد و من خوشحال بودم که تو اوج افسردگی پارسالم، تو شهری که فک نمی کردم بتونم ارتباطات جدید بسازم، ارتباطات سالم ساختم. ولی این فقط روی مثبت سکه بود. کم کم تعداد جلسه ها از ماهی دو تا به دو ماهی یکی رسید. تا جایی که دم عید تقریبا ارتباطمون تموم شد. گه گاهی یکی میومد تو گروه میگفت دلش تنگ شده و کاش دور هم جمع بشیم و این ها. و جور نمیشد. من هم بشدت با کار و سر و کله زدن با زندگی سرگرم بودم و فرصت تدارک دیدن یه قرار دورهمی رو نداشتم (و خداروشکر که نداشتم.) گذشت و گذشت تا اردیبهشت امسال دوست دبیرستانم بهم پیام داد، برای هماهنگی یه جلسه کاری. یه ایده کسب و کاری تو ذهنش بود که می خواست درموردش با من و یکی از همکارام مشورت کنه (=رجوع به هنگام نیاز:)) ). شوکه کننده ترین صحنه برای من اون جایی نبود که وسط اون جلسه کاری، بچه های اون گروه کتابخوانی بی‌خبر با یه کیک اومدن برا سورپرایز تولد دوست دبیرستانم، شوکه کننده ش برام اونجایی بود که دقیقا همون شب بچه ها تصمیم گرفتن یه سورپرایز دیگه هم براش ترتیب بدن و بابتش بهم پیام دادن. آدمهایی که دقیقا سه ماه بود در سکوت مطلق بودن، تولد من رو اسکیپ کردن و دقیقا سر تولد دوست دبیرستانم، یادشون افتاده بود دور هم جمع بشن؛ یه جوری که به نظر می‌رسید که انگار همه باهم تو این مدت در ارتباط بودن و من خبر نداشتم. خلاصه اینکه من دعوت بچه ها برای سورپرایز دوم رو رد کردم و ترجیح دادم تو خلوت خودم، خودمو پاره کنم که چرا در طول یک سال گذشته، برا همه اعضای اون گروه تولد گرفته شد، به همه توجه شد، و فقط تولد من رو اسکیپ کردن؟؟ همه این‌ها دوباره گذشت و گذشت و هضمشون کردم. تا امروز صبح استوری یکی از دخترای اون جمع میخکوبم کرد. فیلم ترسناک نصف شبی خونه دختره با حضور اعضای گروه :»». منم بی خبر و رونده از همه جا. روز سورپرایز تولد یه چشمه های ریزی دیدماا، مثلا دیدم داداش دختره با دوست دبیرستانم خیلی گرم و صمیمی باهم گپ زدن و تعجب کردم که واا اینا از کجا میشناسن همو؟؟ که حالا دیدم و فهمیدم که ظاهرا خیلی وقته همشون باهم صمیمانه در ارتباطن و من دیگه تو اون حلقه ارتباطی جایی ندارم و فک میکردم گروه از هم پاشیده دیگه. احساس می کنم دوباره بعد از هشت سال، تو دام بازی‌های خودشیفتگی دوست دبیرستانم افتادم. تشکیل گروه کتابخوانی برای فرهیخته به نظر رسیدن، کسب توجه و اعتبار از طریق تولیت گروه، و سواستفاده از تمام احساسات متواضعانه‌ی من. از خودم تعریف نمی‌کنم. چون وقتی هرجا که میرم و هرجا که رفتم و بودم، تو دوستی‌ها جایگاهی نداشتم، میدونم که تعریفی نیستم. نمی‌خوام نقش قربانی هم بازی کنم، ولی کاش بفهمم و یاد بگیرم گره ارتباطی من کجاست که تقریبا سر تمام دوستیها و رابطه هام همین بلا اومده؟؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 8:8 نويسنده مایونِز |