مث اون روزی بود که تصادف کردم. دوباره حمله عصبی داشتم. وسط بستنی فروشی. زدم بیرون. دم در خانم مهندس بود گفت سلام. نمی دونم. یادم نمیاد چی جواب دادم و چیکار کردم. فقط می‌دونم ریدم. ریدم جلو همکارم. با اون سر و وضع پریشون و چشمای پر از اشک. نمی دونمم چجوری جمعش کنم. خدایا منو بردار از رو زمین.

+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 22:28 نويسنده مایونِز |